بابا صفرى

116

اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى )

ميشناختند و دربارهء آن داستانى بدين‌سان داشتند : احمد نامى از يك خانوادهء كرد ، ساكن يكى از دهستانهاى اردبيل جوانى قوى هيكل و بلند بالائى بود . روز آخر بهمن ماهى ، كه هوا خوب و آفتابى بود او براى انجام كارى به بيابان ميرود . ناگهان هوا تغيير كرده برف و سرماى شديدى آغاز مىشود و شدت سرما و طوفان بدانجا مىرسد كه احمد از راه رفتن باز ميماند و بر زمين افتاده بىحس ميگردد . پدر و مادر و كسانش بجستجوى او سر به بيابان ميگذارند و چون همه جا پر از برف بوده است از تلاش خود نتيجه‌اى نگرفته باز ميگردند و دست از حيات او شسته در سوگ و اندوه وى شب را بروز مىآورند . فردا بار ديگر بجستجوى وى به بيابان ميروند و سرانجام او را زنده از زير برف پيدا ميكنند و از اينكه نمرده است همه در تعجب ميمانند . احمد شرح حال خود را چنين بيان مىكند كه وقتى تاب و توانم در برابر سرما از دست رفت بىحس بر زمين افتادم . نيمه‌هاى شب به حال آمده احساس گرمائى كردم نخست آن گرما را از نفس خود تصور كردم ولى بعد دريافتم كه آن حرارت از خود زمين است . اين گفتار احمد بعدها مبناى اين تصور شد كه در آن شب « به زمين نفس مىآيد » . موضوع نفس آمدن به زمين از قديم الايام و در نقاط ديگر ايران نيز معروف بوده است . بزعم مردم آنزمان زمين از پائيز رو بسردى ميگذارد و در زمستان به كلى سرد مىشود ولى از اول اسفند كم‌كم قشرهاى خاك حرارتى پيدا مىكند و در اول سال حالت طبيعى خود را باز مييابد . آنان اين حرارت تدريجى را در سه مرحله ميدانستند يكى در شب اول اسفند دومى در چهارم اسفند و سومى روز يازدهم اسفند و در يك دو بيتى آن را چنين ميگفتند : جمرهء اول افتد آخر دلو * چهارم حوت جمرهء ثانى يازده روز چون گذشت از حوت * جمرهء ثالث افتد ار دانى « 1 »

--> ( 1 ) - بعقيدهء قدما در جمره اول زمين گرم مىشود و در جمرهء ثالث گياهان گرم مىشوند و برگ و شكوفه مىدهند .